


حرفی
نیست...
خودم سکوتت را معنی می کنم!
کاش می
فهمیدی،
گــــــــــاهي....همین نگــــاه
ســـــــــــــــــــردت...
روي زمستان را هم كم مي
كنـــــــــد...!

بزرگترین هدیه ایی که میتوان به کسی داد ؛
زمان است !
هنگامیکه برای یک نفر وقت میگذاری ،
قسمتی از زندگیت را به او میدهی
که دیگر باز پس نمیگیری !

پس واسه چي اين كارارو ميكنين؟





❤❤❤❤❤❤❤
❤❤❤مــی دانـــی❤❤❤
اگـــر
هنوز هم تورا آرزو می کنم
برای ِ بـی آرزو بودن ِ من نیستـــ
!!
شــایـــــدَ
آرزویــی زیبـــاتــر از تـــ ــــو ســراغ ندارم
...

اگه خیلی احساساتی هستید اینو نخونید
ساعت چهار توی پارک با دختره قرار داشت
یه شاخه گل گرفته بود تو دستش و منتظر بود، ساعت چهار شد ولی اون نیومد،چهار و 15شد ولی نیومد ساعت چهار و نیم شد پسره به هم ریخته بود گلو پرپر کرد،نابودش کرد،زیر پا لهش کرد یقه های کتشو داد بالا راشو کشید و به طرف بیرون پارک رفت تو همین حال صدای پای دختره رو شنید داشت از پشت سر صداش میکرد ولی پسره جوابشو نداد و رفت توی خیابون دختره هنوز داشت پشت سرش میومد پسره تند تر راه میرفت تا اون بهش نرسه
باعجله رفت طرف ماشینش،همین که درو باز کرد یه صدایی شنید،،،،،صدای ترمز،سریع برگشت پشت سرشو نگاه کرد دختره تصادف کرده بود
ماشین زده بود بهش و افتاده بود تو خیابون،خیابون پر خون بود،دختره نابود شده بود،پرپر شده بود،داغون شده بود، دیگه نایی نداشت چشم پسر به کادو پیچ تو دستش افتاد تو همین حال یه لحظه ساعت دختره رو دید
ساعت دختر چهار و پنج دقیقه
ساعت راننده چهار و پنج دقیقه
ساعت پسر چهار و سی و پنج دقیقه




موهای یک زن خلق نشده
برای پوشانده شدن
یا برای باز شدن در باد
یا جلب نظر
یا برای به دنبال کشیدن نگاه
موهای یک زن خلق شده
برای عشقش
که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود...
عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست!

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و اسان میرسد من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست بین مرگ و ادمی قول و قراری نیست نیست من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر سرزده می اید و راه فراری نیست نیست پس چرا عاشق نباشم
پس چرا عاشق نباشم





این پارتی بمناسبت جشن تولد یک سالگی دختر یکی از برج سازان تهران برپا شده بود. تصاویری که مشاهده می فرمایید از این مراسم لهو لعب گرفته شده است.







معلم گفت: دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر اینکه یکی از آنها خود را بشکند. گفتم: من خودم را شکستم، پس چرا به او نرسیدم؟ لبخند تلخی زد و گفت گمشو بیرون از کلاس دلقک بی مزه!


| ϰ-†нêmê§ |